Home| About | Contacts

December 2, 2008

چی میگن بهش ؟
هوا بدجوری دو نفره است.....
شاید من و تو جایی زیر این باران آن دو نفر باشیم !

                       

November 30, 2008

من هنوز هم خوابم
همان خواب های تکراری هر شب
گوش می دهم به زمزمه های کسی که می گوید:
من لایق این همه بهانه نیستم
که با ترانه هایت زنده می کنی در من
می گویم من خوابم وشاید تو
رسوخ کرده ای به خوابهایم
شاید کافر شده ای
ولی کفر تو و سجاده من
تا خدای من
فاصله ای نیست
شاید خوابها بهانه اند


                       

November 28, 2008

آن روز که هوس تو را به دنبال خود کشاند
آن روزکه طعم لذت ممنوعه را چشیدی
آنروز که خیانت برایت بی معنا بود
آنروز که اپن مایند و روشن فکر شده بودی
آنروز که اروپایی و آزاد اندیش بودی
آنروز که فکر می کردی که داستانهای من اسارت است
من آنروزها را خوب بیاد دارم
حال اگر دلشکسته روزهای رفته ام
ازین است که هنوز فراموشی به سراغم نیامده
شاید هم از نظر تو بیمارم ....
بماند
بماند
بماند

                       

این بهانه ها همه بهانه اند ،
تورا همه وجودم بهانه است
کاش می دانستی که چشمانم قلبت را نشانه است

                       

بالاخره بالا آوردم. همه ي خود ام را، همه ي تو را، همه ي لحظه ها را . جرعه جرعه ي تشنگي ام را صريحتر از بكارت مضحك زندگي ام نوشيدم و بعد همه را يكجا عق زدم.
حالا ديگر از هواي رقيق اين حوالي نميترسم، از سرگيجه ، از بوي تند اعترافهای مستی ، جامهاي تهي ...
حالا ديگر آنقدر آب از سرم گذشته كه در درد تكرار هاي روزانه ناله نميكنم.
طعم هرزهگي و باران ، بي خبری ... پنجشنبه هاي اتفاقي ... و كوچه هاي خلوت و بوسه هاي ديوانه.
كاش مي شد يك بار ديگر در آغوش ات بخوابم تا تمام شوم برای ابدیت...
باشد که شنیدن صدای من هم برایت دوست نداشتنی شده است ، ولی من پایان را بوسه می زنم بر دستانت ای حکایت روزهای رفته ....

                       

November 27, 2008

Welcome back to the team
Welcome Soheila
                       

روی لبه تیغ می ایستم
عطای همه را به لقایشان می بخشم
با کسی بحثی ندارم
اینجا پایان نیمه شب است با من
مسیرتان را گم نکنید
دنیا در دستان من نیست
ولی رویاهای خودم را پادشاهی که هست
کورسوهای تاریکتان دیگر مسیر مرا روشن نمی کند
می دانم شبی می آید
آنگاه تا صبح به تماشای ستاره ها می رویم
                       

بدون شرح

                       

November 25, 2008

من بودم
آدم بود
سیب سرخ حوّا
شیطان چشمان تو بود
سیب را حوّا خورد
ولی کرمش لای دندان من ماند
از آن روز
همه منتظر ماندیم
ولی
تقدیر قلم نجنباند

                       

شکل و شمایلش مدتهاست عوض شده است
بزودی صدایش بلند می شود
آن ناقوس بلند روز مبادا
این بار با صدایش در هم می پیچاند و نابود می کند
همانگونه که شهر را الم کردند
.
.
.
حبابهایی بسازید از دلشوره شاید هنگام فرو پاشی شما را کمتر دل نگران ببینم

                       

با خودم می گویم :
امشب پیامش می آید
ولی پیامبر ما لب نمی گشاید
گویا رسالتش
باید با لب بسته باشد

                       

یک بار گفته بودم
برایت تب کرده ام
ولی اینبار می گویم
آتش
آتش
آتش
و تو
خاکستر پس از آتش
سرد
آرام
و
من دوباره
همان
آتش

                       

November 24, 2008

چند بار بچرخ
حال دنیا در دستان توست
بی ربط نمی گویم
نگاهت هم گیسوانم را شانه می کند
تو که اینقدر خوب نشانه می گیری
می دانستی ؟ شلیک خنده ات قلبم را نشانه؟

                       

کسی روبروی من فریاد می زد
و می گفت : نه تو نباید اینگونه باشی
و من تب آلود نگاهش می کردم و لبخندی تلخ مرا گرفته بود
دستم را گرفت ، دستم را بوسید
اشکهایم را ولی ندید
بغضم را شنید
آغوشم را دمی به آغوش کشید
من
من
رامش بودم

                       

شباهنگام است
آسمان خوف ناک تر از همیشه است
بوی یک فراری می آید
درست در همان جا که قسم خورده بوده ایستاده است
تا مبادا بگویند که او می خواهد امشب خوابتان را برباید
لحظه ای هم نباید درنگ کنید
در هم بپیچید گویا که مدتهاست به خواب فرو رفته اید
خوابی که کمتر رویا پیچتان کند
شاید لحظه ای ، شاید لحمه ای