روزی که رفتم ، می دانم برای همیشه شاید باشد رفتنم
امروز که اینجا هستم
حدود 2 ما است که من رفته ام
این مدت شاید افسردگی بوده ولی سعی بر فراموش کردن دارم
کم پیداتر از همیشه
بی صداتر از همیشه
شاید باید همه چیز را فراموش کنم
حتی تو را
حتی تو را
پیمانه به دست
فقط برای امشب ، نه شبهای دگر
دوش باری دیگر
من بودم و پیمانه و شب های دگر
باشد که شبی
من باشم و تو باشی و پیمان شکسته
شاید وقتی دیگر
شاید جایی دیگر
دستهایت را برای همیشه
چشمهایت را برای همیشه
لبهایت لبهای ابدیت
نگاه من و تو
شاید گره بخورد در امتداد خطهای ممتد
گره بخورد تا ابدیت
چهار سوی اصلی را فراموش کرده ام
گویی می روم که گویا کتک خورده ام
اینجا سعی دیگری ندارم
مسیرم را نشان دهند می روم
یک مسافر می مانم
مجنون می مانم
تاریخ اینجا نشون می ده که یک ماه نیستی هلیا ، درست یک ماه ...
کاش همه بفهمند دلتنگی اینجا دلتنگی اینجا یه حس دیگه ای داره
یادته اون قدیم ها می گفتی :
تا وقتی اینجا هستی با خودم می گم که هلیا هست حتی اگه با من قهره ؛ اگه بخوام ببینمش می شه
ولی از روزی می ترسم که تو از اینجا بری دیگه دستم به هیچ جا بند نباشه....
.
.
.
ولی من روزی رفتم که تو مدتها بود رفته بودی ، حال دست هیچ کس به جایی بند نیست .
دیشب به خوابم اومدی
شاید در حد یک ثانیه ، خیلی کم بود
.
.
.
ولی نمی دانم چرا فقط همان یک ثانیه از خوابم به یادم است
من
می موندم
اگه ، اگه
یه ذره اصرار می کردی
تو گذاشتی من برم
شمارش معکوس این لحظه ها شروع شد !!
هیچ وقت باور نمی کردم
روز تولدم
روز هجرت باشد
هیچ وقت فکر نمی کردم
که دیگر تولدی اینجا ندارم
که برایم بگیری
انتقام من بی توجهی است
جور دیگری نمی دانم
نشستم و گریستم
نشستم و گریستم
بنا به همه چیز گریستم
دلم خیلی کوچک شده است
می گریم ، می گریم
با کوچکترین بی توجهی می گریم
من دختر گنجینه های بی مکان نام گرفته ام
روزی مادرم نام دیگری بر روی من نهاد
پدرم مرا عزیزترینش می دانست
حال من عزیز هایی دارم که می گذارم و می روم
من دختر مسافرت های بی مکانم
گنجینه ام قلبم است
برای تو می گذارمش
برای تو که این مدت
رنگی دیگر را به من نشان دادی
برای تو که به من آموختی
جوری دیگر می توان دید و خندید
از هیچ کس دل خوشی ندارم
همهگان این روزها مرا می سوزانند
شاید لیاقت من جایی دیگر بوده است
من می روم
من می روم
ولی دلم
اگر تو را خواست
آنگاه تو را نشانه ای دهم
که بر لب آن پنجره سپیدار روی
و پرواز دلم را به آن سو ببینی با عطر قاصدک
ترس
اشک
ترس
اشک
ترس
اشک
جدایی
جایی دیگر
من
ولی
بی تو
تو را باید بیشتر ببوسم
وقت تنگ است
تو را باید بیشتر ببویم
وقت تنگ است
گرینویچ ما دیگر وقتی نذاشته است
امروز و فرداست که ناقوس را برای زمانی دگر بصدا در بیاورند
من نمی دانستم این تفدیر بود که زمین من مربع باشد
و زمین شما گرد
حقیقت این چون زمین من مربع است جاده هایش به انتها رسیدند
جاده های شما تمام نمی شود چون زمین شما گرد است
انتهای زمین من یک بریدگی به خیابان سپیدار بلند دارد
آنجا اگر پایان هم بیابد
ولی جایش می ماند
این است فرق بین من و شما
یک پیاله خالی رنگ پریده هم شکستن دارد؟
اسرار دوست نگویید
یک دل مرده خموش که شکستن ندارد
بین خودمان باشد
میخانه بی اثر نیست
این دل ماست که اثر ندارد
گفتیم دلمان تنگ شده است ، بر آن دامن زدید
گفتیم دیوانگی هم عالمی دارد ، چشم و دل هوشیار شدید
گفتیم می فروشان را خبری ده ، میخانه به آتش کشیدید
گفتیم که پیک آخر باشد ، گفتید می مخورم ؟
این چارچوب شکنی است ؟ پیمان دوست بردن ؟
گفتید یک چار دیواری را چند صباحی با اوبه تن خریدن
گفتم : تو مرد نباشی
گفتی که زندگی این است
گفتم تو ارثی نبردی
گفتی مثال علی و ساربان را
گفتم که ساربانان اسرار دوست ندانند
می گن آدما تو غربت روحیشون یه جور دیگه می شه ، یه عده ای سوزناک تر از قبل می نویسند یه عده ای هم نوشتن یادشون می ره ..
" ولی من قول می دم همیشه برایت بنویسم حتی اگه ...."
اگه به مسئله اینجوری نگاه کنی که یه روز باید با لباس هفت تیکه بری زیر خاک ، اون موقع تصمیم تغییر برات راحت تر خواهد شد . یعنی می تونی راحت تر همه چی رو رها کنی و بری
یکی میاد
یکی نمیاد
خوب که چی ؟
یکی دیگه منتظره ....