July 2, 2009


روزی که رفتم ، می دانم برای همیشه شاید باشد رفتنم
امروز که اینجا هستم
حدود 2 ما است که من رفته ام
این مدت شاید افسردگی بوده ولی سعی بر فراموش کردن دارم
کم پیداتر از همیشه
بی صداتر از همیشه
شاید باید همه چیز را فراموش کنم
حتی تو را
حتی تو را



پیمانه به دست
فقط برای امشب ، نه شبهای دگر
دوش باری دیگر
من بودم و پیمانه و شب های دگر
باشد که شبی
من باشم و تو باشی و پیمان شکسته



June 24, 2009



باید تو رو پیدا کنم - شادمهر

Save Target As



شاید وقتی دیگر
شاید جایی دیگر
دستهایت را برای همیشه
چشمهایت را برای همیشه
لبهایت لبهای ابدیت
نگاه من و تو
شاید گره بخورد در امتداد خطهای ممتد
گره بخورد تا ابدیت



چهار سوی اصلی را فراموش کرده ام
گویی می روم که گویا کتک خورده ام
اینجا سعی دیگری ندارم
مسیرم را نشان دهند می روم
یک مسافر می مانم
مجنون می مانم



June 8, 2009


تاریخ اینجا نشون می ده که یک ماه نیستی هلیا ، درست یک ماه ...
کاش همه بفهمند دلتنگی اینجا دلتنگی اینجا یه حس دیگه ای داره
یادته اون قدیم ها می گفتی :
تا وقتی اینجا هستی با خودم می گم که هلیا هست حتی اگه با من قهره ؛ اگه بخوام ببینمش می شه
ولی از روزی می ترسم که تو از اینجا بری دیگه دستم به هیچ جا بند نباشه....
.
.
.
ولی من روزی رفتم که تو مدتها بود رفته بودی ، حال دست هیچ کس به جایی بند نیست .



دیشب به خوابم اومدی
شاید در حد یک ثانیه ، خیلی کم بود
.
.
.
ولی نمی دانم چرا فقط همان یک ثانیه از خوابم به یادم است



من
می موندم
اگه ، اگه
یه ذره اصرار می کردی
تو گذاشتی من برم



May 5, 2009


شمارش معکوس این لحظه ها شروع شد !!



May 3, 2009


هیچ وقت باور نمی کردم
روز تولدم
روز هجرت باشد
هیچ وقت فکر نمی کردم
که دیگر تولدی اینجا ندارم
که برایم بگیری



انتقام من بی توجهی است
جور دیگری نمی دانم



نشستم و گریستم
نشستم و گریستم
بنا به همه چیز گریستم
دلم خیلی کوچک شده است
می گریم ، می گریم
با کوچکترین بی توجهی می گریم
من دختر گنجینه های بی مکان نام گرفته ام
روزی مادرم نام دیگری بر روی من نهاد
پدرم مرا عزیزترینش می دانست
حال من عزیز هایی دارم که می گذارم و می روم
من دختر مسافرت های بی مکانم
گنجینه ام قلبم است
برای تو می گذارمش
برای تو که این مدت
رنگی دیگر را به من نشان دادی
برای تو که به من آموختی
جوری دیگر می توان دید و خندید
از هیچ کس دل خوشی ندارم
همهگان این روزها مرا می سوزانند
شاید لیاقت من جایی دیگر بوده است
من می روم
من می روم
ولی دلم
اگر تو را خواست
آنگاه تو را نشانه ای دهم
که بر لب آن پنجره سپیدار روی
و پرواز دلم را به آن سو ببینی با عطر قاصدک



April 26, 2009


ترس
اشک
ترس
اشک
ترس
اشک
جدایی
جایی دیگر
من
ولی
بی تو



April 23, 2009


تو را باید بیشتر ببوسم
وقت تنگ است
تو را باید بیشتر ببویم
وقت تنگ است
گرینویچ ما دیگر وقتی نذاشته است
امروز و فرداست که ناقوس را برای زمانی دگر بصدا در بیاورند



April 20, 2009


من نمی دانستم این تفدیر بود که زمین من مربع باشد
و زمین شما گرد
حقیقت این چون زمین من مربع است جاده هایش به انتها رسیدند
جاده های شما تمام نمی شود چون زمین شما گرد است
انتهای زمین من یک بریدگی به خیابان سپیدار بلند دارد
آنجا اگر پایان هم بیابد
ولی جایش می ماند
این است فرق بین من و شما



April 14, 2009


یک پیاله خالی رنگ پریده هم شکستن دارد؟
اسرار دوست نگویید
یک دل مرده خموش که شکستن ندارد
بین خودمان باشد
میخانه بی اثر نیست
این دل ماست که اثر ندارد



گفتیم دلمان تنگ شده است ، بر آن دامن زدید
گفتیم دیوانگی هم عالمی دارد ، چشم و دل هوشیار شدید
گفتیم می فروشان را خبری ده ، میخانه به آتش کشیدید
گفتیم که پیک آخر باشد ، گفتید می مخورم ؟
این چارچوب شکنی است ؟ پیمان دوست بردن ؟
گفتید یک چار دیواری را چند صباحی با اوبه تن خریدن
گفتم : تو مرد نباشی
گفتی که زندگی این است
گفتم تو ارثی نبردی
گفتی مثال علی و ساربان را
گفتم که ساربانان اسرار دوست ندانند



April 11, 2009


می گن آدما تو غربت روحیشون یه جور دیگه می شه ، یه عده ای سوزناک تر از قبل می نویسند یه عده ای هم نوشتن یادشون می ره ..
" ولی من قول می دم همیشه برایت بنویسم حتی اگه ...."



اگه به مسئله اینجوری نگاه کنی که یه روز باید با لباس هفت تیکه بری زیر خاک ، اون موقع تصمیم تغییر برات راحت تر خواهد شد . یعنی می تونی راحت تر همه چی رو رها کنی و بری



April 7, 2009


یکی میاد
یکی نمیاد
خوب که چی ؟
یکی دیگه منتظره ....



Home  |  Abouts  |  Contacts